زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم
به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گردی به دامانی نمی بینم
به غواصان بگو کافی ست هرچه بی سبب گشتند
در این دریای طوفان دیده مرجانی نمی بینم
چه بر ما رفته است؟ ای عمر! ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ گردنبند ارزانی نمی بینم
زمین از دلبران خالی ست یا من چشم و دل سیرم؟!
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم
خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم...
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 13:59  توسط دختر بارونی
|
سرما
سرفه
سر درد
سكوت
و
سقوط به هيچ
يك سوال گنگ
وتو
سراب دور زندگيم
هفت سينم كامل شد...!!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 8:0  توسط دختر بارونی
|
چقدر ثانیه ها نامردند
گفته بودند كه برمی گردند
برنگشتند و پس از رفتنشان
بی جهت عقربه ها میگردند



+ نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 10:23  توسط دختر بارونی
|
به بالینم نیا اندوه من مسری است می گیری کبوتر جان
و خیلی زودتر از آنچه تقدیر است می میری کبوتر جان
مداوایم مکن داروی من مرگ است ، نیا گفتم
مگر از اشتیاق زندگی سیری کبوتر جان
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 19:49  توسط دختر بارونی
|
به انتهای شب كه می رسم
چیزی در درونم
انگار می میرد
آرام آرام ...
و خیالم كشیده می شود
در تاریكی
دیدگان تو
زمان می گذرد
و من
همچنان برای تو می نویسم
عجب برفی می آید
و من آوازم را
در سپیده برف پنهان می كنم
و بی تو
بی قرار می شوم
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 8:26  توسط دختر بارونی
|
حق با تو بود
جدار آرزوهایم را می شکنم
همه را روانه می کنم
به سوی قلم و كاغذی كه روزی باد خواهد برد
چونان اندیشه های واهی كه تك به تك آنها را
به شوق بهار روی گلبرگهای گلهای كنار پنجره ات نگاشته بودم
و باد پرپر کرد و برد
همیشه حق با تو بود...
می دانم
دستم به خورشید نمی رسد
چشمانم هم كه بیهوده
آسمان سرگردان را می پاید
راستش را بخواهی
حتی نمی دانم برای پایان كدام جمله باید
شكل علامت سوال بشوم
تا جوابم را بدهی!
گاهی فراموش می كنم
برای درك فاصله ی من
تا غرور این حروف
اتنظار زیادی از تو دارم!
امان از دزدان واژه
تقصیر من نیست
باور كن قحطی واژه شده است
مطمئنم اگر سهراب هم حالا اینجا بود
مرا چون علامت سوالی واژگون
كنار شعرش می گذاشت
اما تو همچنان ...
مهم نیست
دیگر كار از كار گذشته است
بعد از غروب نمناك نگاه من و تو
خورشید هم درد بی درمان گرفته است
آری حق با تو بود
دستم به خورشید نمی رسید!
+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 17:40  توسط دختر بارونی
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 15:49  توسط دختر بارونی
|
تو دلم یه حس نابه که نمی شه با تو گفت
گل وحشی نگاه تو عجب جایی شکفت
میون قلب کسی که گریه هاش بی انتهاست
شعرهای توی دلش پیش چشات باد هواست
اگه راستش رو بخوای همین چشات برام بسه
می دونم شلوغه و نوبت من نمی رسه
بی خودی منتظرم تو این صف طول و دراز
بیا و خارج نوبت یه جوری با ما بساز
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 18:2  توسط دختر بارونی
|

در روزگاری نچندان کهنه
بودم مست از آرزوهای بی خیالم!
ولی اکنون ....
گشته ام بی خیال آرزوهایم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 8:28  توسط دختر بارونی
|
چند پائیز است و تو همان بهار دوری که هرگز نخواهی آمد؛
دستهایم از عادت قنوت خسته اند
چند پائیز است که احساس ام را به شروع های زمستانی پیچیده ام
در انتظار پنجره های غمگین
عبور برگ ها را در دفتر خاطرات مرور می کنم
چند پائیز است که درخوابهایم نقش می زنی و من هر روز را
با فردا به بغض گره زده ام
اما تو تا دور تا آن سوی رفتی
و هنوز آئینه در انتظار است
و گلدانها بی تاب و غروب....
زیبا با واژه های تنهایی با آنکه می دانی و می دانم نخواهی آمد؛
+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 22:31  توسط دختر بارونی
|